اندر احوالات فارغ التحصیلان ترم هفت !!

گرفتم بعد عمری مدرکی چند و اینجانب شدم حالا مهندس

 ندانستم که ریزد از چپ و راست ! ز پایین و از آن بالا مهندس

غضنفر گاری اش را هول نمیداد! دِ یالا هول بده یالا  مهندس

تقی هم چونه میزد کنج بازار ! نمی ارزه واسم والا مهندس!

به مرد قهوه چی میگفت اصغر !دو تا چایی قند پهلو مهندس

 شنیدم کودکی میگفت در ده !به مردی با چپق خالو مهندس

ز جنب دکه ای بگذشت مردی !صدا آمد ” آب آلبالو مهندس “

 خلاصه میخورد خون جماعت !همیشه بدتر از زالو مهندس !

 شنیدم با تشر میگفت معمار !به آن وردست حمالش مهندس

همین مانده که از فردا بگویند !به گوساله و امثالش مهندس

یهو یاد سکینه کردم ای داد !فدای آن لب و خالش مهندس

شنیدم که عمل کرده دماغش  خبر داری از احوالش مهندس؟!

 شنیدم بعد تنظیمات بینی !بهش میگن همه خانوم مهندس

 شنیدم بچه زاییده دوباره بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟

سرت رو درد آوردم من مهندس !سخن از هر دری اومد مهندس

 یکی سیگار میخواد اون سمت دکه !برو که مشتری اومد مهندس !

اعتماد به نفس


از «فورد» ميلياردر معروف آمريكايي و صاحب يكي از بزرگترين كارخانه هاي سازنده انواع اتومبيل در آمريكا پرسيدند: اگر شما فردا صبح از خواب بيدار شويد و ببينيد تمام ثروت خود را از دست داده ايد و ديگر چيزي در بساط نداريد، چه مي كنيد؟

فورد پاسخ داد: «دوباره يكي از نيازهاي اصلي مردم را شناسايي مي كنم و با كار و كوشش، آن خدمت را با كيفيت و ارزان به مردم ارائه مي دهم و مطمئن باشيد بعد از پنج سال دوباره فورد امروز خواهم بود.»

تفاوت چرا؟ و چه؟



چرا؟ (
WHY)
هنگامي كه بلايي به سرمان مي آيد، يا همه چيزمان را از دست

 مي دهيم يا كسي  ما را ترك مي كند، اغلب ما از خودمان

 مي پرسيم:
«چرا؟»

«چرا من؟»
«چرا حالا؟
«چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟»


سؤالاتي كه با «چرا» شروع مي شوند، ممكن است ما را به يك چرخة

 بي حاصل بيندازند.

اغلب جوابي براي اين "چرا" ها وجود ندارد و يا اگر هم جوابي وجود

 داشته باشد،اهميتي ندارد.

افراد موفق سؤالاتي از خود مي پرسند كه با «چه» شروع مي شوند:

«چه چيزي از اين پيشامد آموختم؟»

«چه كاري بايد در برخورد با اين پيشامد بكنم؟»

و هنگامي كه پيشامد واقعاً فاجعه آميز است، از خود مي پرسند: «چه

 كاري طي 24ساعت آينده مي توانم بكنم تا اوضاع كمي بهتر شود؟»

در يک کلام
افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر

 «وفق
 مراد» هست يا نه.
اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه كه از

دستشان بر مي آيد انجام مي دهند. و اگر زندگي بر وفق مراد نبود،

 خيلي مهم نيست كه «چرا؟»
اقای «جان فوپ» وقتي متولد شد دست نداشت ولي هيچ وقت از

 خودش سوال نكرد چرا؟من دست ندارم.» بلكه پرسيد: «با پاهايم چه

كاري مي توانم انجام دهم؟»، و من هنگامي كه ديدم او با استفاده از

 پاهايش با چوبهاي غذا خوري ژاپني مي تواند غذا بخورد، با خود

گفتم: «او هر كاري را مي تواند انجام مي دهد
.