مواظب سنگریزه‌ها باشید

روزی حکیمی در میان کشتزارها قدم می‌زد که با مرد جوان غمگینی روبه‌رو شد. حکیم گفت: «حیف است در چنین روز زیبایی غمگین باشی.» مرد جوان نگاهی به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: «حیف است!؟ من که متوجه منظورتان نمی‌شوم!» گرچه چشمان او مناظر طبیعت را می‌دید اما به قدری فکرش پریشان بود که آنچه را که باید، دریافت نمی‌کرد. حکیم با شور و شعف اطراف را می‌نگریست و به گردش خود ادامه می‌داد و درحالی‌که به سوی برکه می‌رفت از مرد جوان دعوت کرد تا او را همراهی کند.

به کنار برکه رسیدند، برکه آرام بود. گویی آن را با درختان چنار و برگ‌های سبز و درخشانش قاب کرده بودند. صدای چهچههٔ پرندگان از لابه لای شاخه های درختان در آن محیط آرام و ساکت، موسیقی دلنوازی می‌نواخت. حکیم در حالی که زمین مجاور خود را با نوازش پاک می‌کرد از جوان دعوت کرد که بنشیند.

سپس رو به جوان کرد و گفت : «خواهش می‌کنم یک سنگ کوچک بردار و آن را در برکه بینداز.» مرد جوان سنگریزه ای برداشت و با تمام قوا آن را درون آب پرتاب کرد. حکیم گفت: «بگو چه می‌بینی؟» مرد جوان گفت : «من آب موج‌دار را می‌بینم.» حکیم پرسید: «این امواج از کجا آمده‌اند؟» جوان گفت: «از سنگریزه ای که من در برکه انداختم.» حکیم گفت: «پس خواهش می‌کنم دستت را در آب فرو کن و حلقه های موج را متوقف کن.» مرد جوان دستش را نزدیک حلقه ای برد و در آب فرو کرد. این کار او باعث شد حلقه های جدید و بزرگ‌تری به وجود آید. گیج شده بود. چرا اوضاع بدتر شد؟ از طرفی متوجه منظور حکیم نمی‌شد.

حکیم پرسید: «آیا توانستی حلقه های موج را متوقف کنی؟» جوان گفت: «نه! با این کارم فقط حلقه های بیشتر و بزرگ تری تولید کردم.» حکیم پرسید : «اگر از ابتدا سنگریزه را متوقف می‌کردی چه!؟».

حکیم گفت: «از این پس در زندگی‌ات مواظب سنگریزه‌های بسیار کوچک اشتباهاتت باش که قبل از افتادن آن‌ها در دریای وجودت مانع آن‌ها شوی. هیچ وقت سعی نکن زمان و انرژی‌ات را برای بازگرداندن گذشته و جبران اشتباهاتت هدر دهی.».

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن
فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن
حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

فقر

آیا میدانید...

فقر همه جا سر میکشد...

فقر گرسنگی نیست.عریانی هم نیست...

فقر چیزی را "نداشتن" است ولی آن چیز پول نیست...طلا و غذا نیست...

فقر همان گرد وخاکی است که بر کتاب های فروش نرفته یک کتاب فروشی مینشیند...

فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند...

فقر کتیبه های سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته شده است...

فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود...

فقر همه جا سرمیکشد...

فقر شب را "بی غذا" سر کردن نیست...

                  فقر روز را "بی اندیشه" سر کردن است.



فرستنده گرام: "علی"

تسلیت

moharamword nariya جملات کوتاه و زیبا ویژه ماه محرم


آن حسینى که شرف یافته دین از شرفش
سر و جان داد ز کف تا نرود دین ز کفش
هدف تیر بلا ساخت على اصغر خویش
تا که سرمشق بگیرد بشر از این هدفش

معرفی نرم افزار PRIMAVERA EXPEDITION

این نرم افزار محصول شرکت پریماورا می باشد که قابلیت کنترل پروژه از زمان عقد قرارداد تا پایان پروژه را دارد. این نرم افزار امکان نگهداری اطلاعات پروژه از قبیل نام، لیست پیمانکاران، کارفرمایان، مبلغ پروژه و نیز مکاتبات بین کارفرمای پروژه و پیمانکاران، مباحث مربوط به REVISION در مستندات، سفارشات خرید، تغییرات قراردادها، برآوردها و نیز گزارشات مختلف دوره ای، کنترل کیفیت و ... می باشد.
ماژولهای اصلی این برنامه عبارتند از :

~~~~> ادامه مطلب

ادامه نوشته

مداد رنگی


همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند: "تو به هیچ دردی نمی خوری" ...یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد.